PDA

View Full Version : داستان


samannnn
چهارشنبه ۳۰ خرداد ۸۶, ۱۵:۳۴
يكي از بچه ها به نام عباس
مرد متدين ودقيق در انجام تكاليف شرعي است كه با مادر وهمسر خود زندگي مي كند.
روزي از محل كار خود خارج شده به سوي منزل ميرود
در بين راه صداي دختري به گوش ميرسد كه ايشان را با نام صدا ميزند.
وقتي كه بر ميگردد دختري زيبا با قيافه بسيار دلفريبي را مشاهده ميكند
آن دختر اظهار مي كند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .
عباس با شنيدن اين كلام در حالي كه از اتهام مردم هراسان است
كه در كوچه با چنين دختري مشغول صحبت گرديده گفت : من همسر و مادري
در تحت تكلف خود دارم و هيچ گونه توانايي اراده دو همسر ومادرم را ندارم .
دختر اظهار ميكند كه من از شما توقع مخارج وغيره را ندارم
بلكه نيازهاي مادي شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم كرد .
عباس مي گويد چون نمي خواستم در جايي كه مردم متوجه بودند با او صحبت كنم
تا مبادا آبرويم خدشه دار شود لذا بي اعتنايي كرده و به سوي منزل روانه شدم . [Only registered and activated users can see links]
وقتي به منزل رسيدم ديدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .
گفتم: من تا به امروز اصلا تو را نديده ام تو چطور نديده عاشق من شده اي؟
گفت : من از طايفه جن هستم انسان نيستم ولي چكنم عاشق و دلباخته تو شده ام
از تو تقاضاي ازدواج دارم و تمام زندگي ترا تضمين ميكنم كه با خوشبختي زندگي كني .
عباس ميگويد او هرچه اصرار مي كرد من مخالفت ميكردم تا اينكه گفت : عباس من ميروم
تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت كن. در همين حال مادر وهمسرم نشسته بودند
گفتند : گويا تو با كسي صحبت ميكني ما كه غير از تو كسي را نمي بينيم من جريان را شرح دادم
مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشي؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دكان رفته
مشغول كار شدم ودر وقت هميشگي به خانه بر گشتم وقتي كه وارد شدم ديدم
باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب
گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت كردي؟ گفتم: ديروز من به تو گفتم
من نيازي به ازدواج دوم ندارم و خواهش ميكنم كه دست از من بردار.
او گفت : من در عشق تو بيقرارم و مي سوزم استدعا ميكنم با من ازدواج كني
و همين طور اصرار ميكرد .
گفتم : خلاصم كن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز ديدم
رهايم نمي كند ناچار براي خلاصي خود سيلي محكمي به صورتش زدم .
نگاه به من كرد وگفت: اگر من چنين سيلي به تو بزنم زنده نخواهي ماند .
در همين حال وقتي از من مايوس شد يك سيلي به من زد .ديگر نفهميدم جريان چه شد
وقتي مادر وهمسرم مي بينند من نقش زمين شدم مرا به پزشك مي رسانند .
ولي چون كاملا لال شده بودم از معالجه من نا اميد مي شوند.
عباس بعد از مدت مديدي با همين حال كه قادر به سخن نبود زندگي ميكند تا اينكه روزي
آرزو ميكند كه به زيارت امام رضا (ع) نائل آيد و اين آرزو را با اشاره
به نزديكان خود ميفهماند . مادر وهمسر و برادري كه در تهران زندگي ميكرد
به همراه عباس به مشهد مقدس عازم ميشوند . يك هفته در مشهد ميمانند
و هر روز به زيارت مشرف ميشوند تا اينكه روزي
در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب ميبيند و شفاي كامل پيدا ميكند